تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه
به یاد کودکی


دلم برای آن روز هایت، تنگ شده است!!

دلم برایت تنگ شده است...

آن روز کنار حوضچه یادت هست در گوشت آب چه ضمضمه کرد؟؟دختر همسایه چطور؟!...کفش های سفیدت را کجا گم کردی؟؟

گلهای همسایه را چه!آنراهم فراموش کردی؟؟!

شیطنت هایمان...

لیله ها؟!

گرگم و گله میبرم!!....

شطرنج بابا بزرگ؟!!!...

یادت رفته؟؟؟

منم کودکانه هایت!!!

تمام خنده ها و گریه های صادقانه

!!چه شد که دیگر برایم آب نبات چوبی نیاوردی؟؟

چقدر به تو گفتم"من کودکانه ام نمی فهمم دستم و ول نکن!"..آنوقت تو....

بگذریم...

نذر آمدنت یک قاصدک را پرداده ام....

                                                      

                                                        بیا....

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388 2:37 توسط من |


دکتر شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،ترسی ندارند. از گاو که گنده‌ تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌ تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 9:53 توسط من |


ای درخت اشنا

شاخه های خویش را

ناگهان کجا جا گذاشتی ؟

یا به قول خواهرم فروغ: دست های خویش را

در کدام باغچه

عاشقانه کاشتی

این قرار داد تا ابد میان ما

برقرار باد:

چشمهای من به جای دست های تو

من به دست تواب می دهم

توبه چشم من ابرو بده

من به چشم های بی قرار تو

قول می دهم :

ریشه های ما به اب

شاخه های ما به افتاب می رسد

ما دوباره سبز می شویم

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388 13:19 توسط من |


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388 17:50 توسط من |


بنده دوباره دچار منع پوششی گشتم!!!

صبر کنید وقتی بنده وزیر شدم و خدا را چه دیدید از آنجا هم یک راست ریس جمهور شدم،تک تک این دست اندر کاران ادارات گذینشی را به کلاس های زیبایی شناسی میفرستم تا بفهمند چطور باید بنگرند و نظر بدهند!!

من بدبخت بیچاره لباس هام رو از تو صندوق مامان بزرگ جان بیرون میارم،کورن؟؟کجای بنده مد روزه؟؟کجا من آرایش کردم؟؟

بنده اگر گونی هم تنم کنم لابد مظهر غرب زدگی ام میباشد چون یک جایی در غرب مردمشان گونی پوشند!!!

کارمان به کجا کشیده ای خدا....

به جای کار بهتر آن است که بنده بروم زرد آلو قیصی کنم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 2:1 توسط من |


نمیدونم چرا آدما انقدر زود بزرگ و کوچیک میشن!انگار همین دیروز بود که بزرگت کردم مامان!!

هروقت مامانم نمیذاشت یه کاریو انجام بدم اینو بهش میگفتم!!

میگفتم "یادته کوچیک بودی چقدر بهت خوش گذشت و میذاشتم هر کاری که دوست داشتی انجام بدی؟!حالا که من کوچیک شدم و تو مامانم شدی چرا نمیذاری به منم خوش بگذره؟!"

واقعا این نظریم بود،اصلانم فکر نمیکردم که نقش مامان بزرگم این وسط چیه!!!

بگذریم،خیلی وقتها دلم میخواد برگردم به بچگیم و همونجا بمونم و بیخیال بزرگ کردن مامانا باشم!!!

اگه یه روزی خدا رو ببینم میدونم چه کارش کنم و چطوری تلافیشو سرش دربیارم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388 19:39 توسط من |


چند شب پیش داشتم با موشه درددل میکردم،آخرش اونم بهم خندید،بهم با چشاش گفت عزیزم خاک تو سرت که واسه من درددل میکنی!!!

بش گفتم حیف که بچه تو شکمته وگرنه ناخوناتو میگرفتم که نتونه جم بخوری،گازم گرفت و بهم دندوناشو نشون داد!!!

الان که فکرشو میکنم میبینم یه زمانی با خودم درددل میکردم،حالا دیگه توانایی اونم ندارم،حتی حوصله ندارم تو اینجا چیزی بنویسم!!

آخه کی حوصله ی چرندیات منو داره؟؟

بدبختی اینه که همه هم فکر میکنن من غمم نیست و دارم عرش دنیارو سیر میکنم!!!

 

بازم امشب مهمونینم،آخه چرا انقدر مهمونی؟؟حالم بهم میخوره از شلوغ پلوغیش!!

باز شروع میشه: ترم چندی به سلامتی؟چی میخوندی؟چی هست؟کارم میکنی؟

تو مهمونیه پریشب یکی از آدمهایی که اصلا نمیشناختمش و خیلی هم وروره جادو بود،بعد از کلی که مخمم رو خورد که رشتم رو واسش توضیح دادم آخرش میگه بهتر نبود اگه توام مهندسی ی چیزی میخوندی؟؟

خیلی جلوی خودم رو گرفتم که نخورمش!!

رفتم نشستم تو اتاق و به زهره اس ام اس دادم که یکی دیگه اومد و دوباره همه چیز تکرار شد....

تازه آخرش بهم انگ عاشق شدنم بست مامان خانوم!!

خدا بخیر کنه امشب رو!!...

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 21:35 توسط من |